تبليغاتX
شرف دست

شرف دست

ابتدا می نوشتم زیرا دوست داشتم بنویسم. بعد رفته رفته نوشتن برایم به صورت وسیله همدمی با خودم درآمد.

بزودی خواهم نوشت. من اهل وبلاگ شلوغ پر رفت و آمد نیستم.  خلوتی اینجا رو دوست داشتم و دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 15:55  توسط  دست  | 

دست عزیزم

دلم برات تنگ میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 2:39  توسط  دست  | 

آدمهای پادشاه

هیچی بدتر از این نیست که 2 صفحه بنویسی بعد همش از دست بره

جاشو خالی میزارم تا دوباره بنویسمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 12:31  توسط  دست  | 

مرداد

 

مرداد

ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

حسین پناهی

 


دلم تنگ شده

برای خورشید  که طلوع رو از یاد برده

برای شهرم که سردش نبود

برای یکشنبه 10 صبح

 برای نگاه  دوخته  به پنجره کلاس

برای 621  صفحه هال وریان لعنتی

همه مرداد رو شاعر بودم

عاشق بودم

دیوانه بودم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 20:43  توسط  دست  | 

لذت دیووووووونگی



ما میخواهیم بترکونیم!

ما میخواهیم لذت دیوانه بودن را به خودمون نشون بدیم.

ما میخواهیم رویاهایمان را از آسمان بیاریم روی زمین و دو پا بهشون بدیم و از راه رفتنشون غش غش بخندیم و لذت ببریم.

از همین الان! بمدت یک ماه، روزی هشت ساعت!

ما اینجائی نیستیم،ما و اندیشه ما و شوق زندگی ما و قهقهه ما و شعور ما و فریاد شادی ما

 ما نمیگنجیم در واژه معمولی بودن.

ما دیوونه تازگی و تلاش و پشتکار و درس و مشق و هارواردیم!

یکی سال دیگر در مقطع تحصیلی جدید

و دیگری سال دیگر فارغ التحصیل این مقطع تحصیلی، یک دفاع عالی و کسب تافل و پذیرش!

وقت هدر دادن و کار اضافه و فکر احمقانه ممنوع! غر غر هم نداریم. ترمز هم نداریم. تنها تفریح ما میتواند تئاتر باشد  به خاطر لذتی که ازش میبریم همین.

پ.ن: چند وقت پیش وقتی رفتم تو سایت دانشگاه هاروارد در دانشکده رشته تحصیلی خودم قلبم آنچنان به تاپ تاپ افتاد که داشت از تو قفسه سینه ام میزد بیرون. دستام لرزید و اونقدر از دست خودم عصبانی شدم که فقط خودم میدونم!

که چرا اونقدر وقت باارزشم را صرف مسائل بدرد نخور کرده ام.

پ.ن: دوستون دارم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 22:24  توسط  دست  | 

      یه فکری افتاد توی سرم!

 فکری که می ترساندت؟ کمی غیر انسانیه؟ غیر اخلاقیه؟ غیر ِ غیر ِ غیر ِ امممم اصلا غیر هیچیه!

فقط کافی است یک فکر مثل شهاب سنگی تند و سریع از ذهنت بگذره، اونوقت می تونی فکر رو کاغذ بیاری، پرورش ش بدی و شاید داستانکی بنویسی.

تو- خودت- و پنجاه درصد مردم دنیا با این فکر مخالفین و هرکسی غیر از تو و اون پنجاه درصد مردم دنیا که مخالفن، موافقه. تو می تونی چیزی خلق کنی که مورد تائید تو نیست! نه نه! این جوری نمی گن. اصطلاحش این نیست. یه چیز دیگه میگن. فکری که هیچ اثری از اون در تو نیست.

موضوع نویسندگی است. گاهی مینویسی چون درون تو موضوعی میجوشد و تو درونت را بیرون می ریزی، گاهی مینویسی چون می توانی آنچه را که از آن خبری در تو نسیت را روی کاغذ بیاوری. برخی می گویند این را دیگر رسالت نویسندگی تعیین می کند. رسالت نویسندگی مورد خوشایندی نیست. رسالت خود آدم چیز دیگریست، مطلوب است.  اصلا یک دست چه رسالتی باید داشته باشد؟ رسالت چیز دوست نداشتنی ئیست اصلا دست باید آزاد باشد. دوست داشتنی تر از آزادی نیافته ام.

گفتم رسالت! نه نه به هیچ وجه پذیرفتنی نیست. مرا یاد اسم آدمها می اندازد. اسمی که روزگاری پیرمرد سفید روی و سپید موی، که دختر نداشت، که دعایش میگرفت، انتخاب کرد. اسمی که از درونش جوشید. اسمی که پرچمی است برای یک رسالت و آدم شده است میله این پرچم. که هر بار که صدایش میزنند مثل بادی می ماند که پرچم را تکان تکان تکان میدهد. پرچم در نام تو می رقصد و حال اینکه تو نکته بینی! گاهی فراموش میکنی گاهی چند باری در سالی مورد فکر تو قرار میگیرد. حس میله وپرچم در تو تداعی میشود گرچه به همان میزان که میله احساس دارد تو نیز در این مورد داری!

اما نکته- خود نکته- با تو گرگم به هوا بازی میکند.

اسم چه میتواند باشد جز یک آوای زیبا؟ آرامشی که با صدا کردنت به تو می بخشد آوایی که در روح توو جان تو طنین می اندازد.

عادت دوست نداشتنی است به همان اندازه که آزادی دوست داشتنی است.

اما همین اسم که بر تو نهاده اند- همان نماد پرچم و میله- در وجود تو، در ضمیر تو نشسته است. مثل خانه کودکی که هنوز خوابهایت را در آن میبینی آن خانه کوبیده شده است. یک چیز اصیل است چیزی که برایت افتخار نیست اما دوستش داری.

خانه کودکی، 7 صبح یک روز تعطیل بهاری که تو سردت بود و خوابت نبرده بود در حالی که تو ساکت روی صندلی عقب اتومبیل که درش باز بود و پاهایت مهمان آسفالت خیابان و سرت بر شانه پشتی صندلی که که با تو همدردی میکرد، تخریب شد.

آجرو تیر آهن فرو ریخته شد. درها و پنجره ها کنده شد. و حیاط کودکی ات به ربع ساعت زیر سیمان و خاک و گچ گم شد.

نمیدانستی که غمگینی یا شاد.

اکنون مدتهاست که تو در خانه دیگری کیف میکنی و دلت برای خانه کودکی تنگ نمیشود .

گاهی دم  صبح که فکر میکنی خواب دیدی یا نه؟! به یادت می آوری که دیشب در خانه کودکی ات عروسکت را شسته ای، غذایت را با شش بچه گربه گوشه حیاط نصف کرده ای و پایت روی خط خانه شماره 3 جدول لی۫ له کف حیاط رفته و سوخته ای.      

پ.ن: فقط نوشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 23:24  توسط  دست  | 

ذهنم درد میکند

 

روزهاست که عاجزم از نوشتن،  مورد هجوم کلمات و ایده هایم قرار می گیرم.این دست یاری ام نمی کند. خودش خودش را سانسور میکند، پاک میکند،  دعوا میکند،  داد و بیدا راه می اندازد.واژه ها لگد میزنند به دیواره ذهنم، ذهنم درد میکند. برای چند ساعت می توانم آرامش ببخشم اما دوباره و دوباره لگد میزند واژها دارند در کیسه ذهنم خفه میشوند، تاریک است، تنگ است.  

و  مغزم گرفتار تکه های  عکس های  پاره  پاره  گوناگونیست . مدتیست که یک فیلم ساده و عمیق ندیده ام، از این سطحی بودن های تکرار شنوده بیزاری می جویم. از این آدمها که همه و همه قاضی اند و  بس دوری می طلبم. جایی رو میخوام .  جایی که ردپای هیچ دوستی نباشه.  جایی که موبایل را سپرد به ماهی های ته آب دریاچه .من باشم و باد و بارون و ستاره و رنگین کمون.من باشم و سوال نپرسیده از من، انگ نچسبیده بر من، درس نیاموخته به من.  حرف نگفته به من . جایی که  تلویزیونی نداشته باشه. جایی که مقایسه  نباشه.

جایی که بتوان خلق کرد

جایی که بتوان بدنیا آورد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 14:6  توسط  دست 

باید رفت



باید رفت

 به یک جا ی دور

باید آمیخت با  واژه ناب تنهایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 14:14  توسط  دست  | 

زندگی


ورزش کن

کتاب بخوان

فیلم ببین

زبان خارجه بیاموز

معاشرت کن

تحصیل کن

کار کن

سفر کن

وقتی  روح وجسمت بی نیاز شد دوست بدار .


+ نوشته شده در  شنبه 2 مرداد1389ساعت 12:0  توسط  دست  | 

 

 

خودمو بیشتر از همه دوست دارم

هنوزم مهربونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مرداد1389ساعت 11:57  توسط  دست  | 

حلاج

 


یعنی کسی را در شماره نیاوردن

یعنی خودت و خودت

یعنی اصالت در فعل.



+ نوشته شده در  شنبه 2 مرداد1389ساعت 11:56  توسط  دست  | 

منهای دو


از دیدن این تئاتر  برگشتم 

سیامک صفری دستتو  میگیره می برت تو قصه


آخرین جمله امشب این بود:

شب خوبی بود 



پ.ن:

شاید ادامه داشته باشه



+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 23:28  توسط  دست  | 

مهمانسرای دو دنیا



آدم :  حتما بلاخره یه کتاب بزرگی وجود داره که توش همه چیز نوشته شده؟!


فرشته : فقط اطلاعات جزئی. مثل روحیه و طبیعتتون، سلامتیتون، داستان زندگی تون.

اما نه انتخاب هاتون. هر کس با داده های خاصی به دنیا می آد مثل توارث، خانواده،

محیط اجتماعی، که همیشه روش سنگینی میکنه. به دهی، به کشوری، زبانی،

زمانه ای تعلق داره. همه ی این چیزها شما را مشخص و از سایرین متفاوت و متمایز می کنه،

اما یه چیز و تنها یه چیز شما رو منحصر به فرد و تک میکنه و اون آزادیتونه.

شما آزادین. آزاد، متوجهین؟ آزادین سلامتیتون رو داغون کنین، آزادین که رگ دستتون رو بزنین،

آزادین که از غم عشق هیچ وقت فارغ نشین، آزادین که تو گذشته تون بپوسین،

آزادین که قهرمان شین، آزادین که تصمیمات اشتباه بگیرین، آزادین که تو زندگی شکست بخورین

یا مرگتون رو تعجیل کنین. حرفم رو باور کنین، کتاب تقدیری وجود نداره، فقط چند نشانه روی یک برگه.

مقداری اطلاعات. چیزی رو  که نمی شه محاسبه کرد، آزادی شماست.

آدم:  چی برای خودت میبافی؟ دختری که روی یه صندلی چرخدار بی حرکت افتاده و نیاز به پیوند قلب داره و چند بار رفته تو کما چه آزادی داره؟


فرشته: اون میتونست انتخاب کنه که این بدن رو تحمل نکنه، ادای مریض ها رو در آره،

خودش رو تو افسردگی غرق کنه، و خیلی زود هم بمیره. انتخابش این بود که با این حال

زندگی رو دوست داشته باشه، شاد باشه، سبک باشه و به همه چیز عشق بورزه.

تولدش اون رو در سایه گذاشته بود اما اون نور رو ترجیح داد و انتخاب کرد. هرکس

با اون دختر برخورد کرده از اون خاطره ای مثل آفتاب داره.

***

مهمانسرای دو دنیا نمایشنامه ای از اریک امانوئل اشمیت است بیاد ندارم نمایشنامه ای

از اشمیت خوانده باشم و پشیمان شده باشم نوشته های او ارزش 2بار خواندن هم دارد!!!

خوش قلم است.

اشمیت متولد 1960 است یعنی پنجاهو  یکی دو سال! امیدوارم در سن اشمیت خوب فکر کنم

و خوب نتیجه بگیرم و خوب بنویسم. و جزء دسته 50 ساله هایی نباشم که هنوز بالغ نشده اند.

 از این نظر نوشته های اشمیت را تحسین میکنم. و معتقدم یک نویسنده آنچه در روحش جریان دارد

را مینوسد و وقتی میتواند خوب بنویسد ، روح زیبائی دارد. کلام آخرم درباره اشمیت این است که

فکر میکنم تکلیفش با خودش روشن است این اون ویژگی ایست که مرا جذب خودش کرده و

مهمتر از اون اینکه، این  روشنی رو تا این حد روان برای تو نقل میکنه .




+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 23:7  توسط  دست  | 

حیران سرزمین حیرت



گاهی اتفاقات ساده و کوچیک طوری کنار هم قرار میگیرند که ناخودآگاه

به این فکر میافتی که تصمیمی بگیری.

قضیه از خواندن چندین کتاب به صورت کاملا اتفاقی اما متوالی شروع شد!

همه کتابهایی که خواندم یه جور عجیبی مربوط به هند میشد.

آخرین کتابی که خواندم و متوجه این رابطه عجیب شدم کتابی

از آنتونیو تابوکی با عنوان " شب های هند " بود.

کتابی خارج از زمان! تحت تاثیر قرار گرفتم

گویی   آوایی از دور مرا میخواند

 یک نفر گفت  شاید باید بری هند!


هند سرزمین حیرت است حیرتی که تو را حیران خود میکند

و آنگاه که تصاویر بسیار زشت و بسیار زیبا از مقابل چشمانت گذشت

تو به یک آرامش عجیب میرسی

امروز بعد از پایان " شبهای هند" به یاد فریاد مورچگان افتادم و آروم شدم

روزی به هند سفر خواهم کرد



+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 21:50  توسط  دست  | 

tabeshe ranginkaman

ashk beriz

bekhand

labkhand hadye bede

mohabbat kon

zendegi bebakhsh

toye dasht dobale badi ke roye alafha mivazeh bodo

khodeto be mehmani rangin kaman bebar

az dast bede

az beiyn bebar

forsat bede


omid bebakhsh

 omidvar bash

 to donya chizi gom nemishe

 eiman biyar

be tabesh rangin kaman eiman biyar

va garmasho daron ghalbet hes kon


p.n:

edei ranginkamono to zehneshon tasavor mikonand

man roosh zendegi mikonam

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 0:8  توسط  دست  | 

رنج

بر خلاف خوشبختي هايمان كه ناقص اند بدبختي هايمان  كامل اند

به زن بنگالي كه هنوز بعد از 27 سال زندگي در امريكا ساري به تن ميكند و غذاهاي پر ادويه درست ميكند و سموسه سرخ ميكند پشت تلفن گفته ميشود متاسفم خانم ! مايليد اعضاي بدن همسرتون را اهدا كنيد؟

و او محكم گوشي را ميكوبد و مي شكند.

 آشوك همسرش مدت 3 ماه است كه براي كار تحقيقاتي اش به شهر ديگري رفته است و او حاضر نشده بود به همراه آشوك به آنجا برود.

زن بيچاره كه همين صبح به خودش گفته بود يك مشت خانه بدوش بدنيا آورده است به سختي به دخترش كه در شهرديگري در اتاق اجاره اي زندگي ميكرد خبر داده بود و پسرش كه در خانه پدري دوست دخترش در شهري دورتر و شلوغتر زندگي ميكرد را پيدا نكرده بود و با وجود اينكه تماس گرفتن با خانه آنها برايش سخت بود 2بار زنگ زده بود .

 شخصيت اصلي داستان يعني پسر خانواده در حالي كه پدرش از دلدرد به خودش ميپيچيده و در آن سرما تا بيمارستان تك و تنها رانندگي كرده بود، با دوست دخترش مست از شرابي كه در مهماني كتاب يكي از دوستان، نوشيده بودند يك ساعت در پياده روي محله چيني ها ايستاده بودند تا بتوانند در رستوران چيني شام بخورند!

و حالا پسر در آپارتمان پدرش مشغول جمع كردن وسايل پدر است و مادر گفته هيچ وسيله اي را با خودت برنگردان ما از اين رسم ها نداريم و پسر در بيمارستان از اينكه بدن سرد و باد كرده پدرش زير ملحفه اي آبي لخت است شرم ميكند ،رو بر ميگرداند و سپس دستي بر يك چشم و سبيل و موهاي پدر ميكشد .

در بيمارستان كيسه اي از لباسهاي پدر به او ميدهند و ميگويند مايليد خاكستر پدرتان با گواهي فوتش به آدرستان پست شود يا فردا برميگرديد و آنرا ميبريد؟

 

ما عمري با پدران و مادرانمان سر و كله ميزنيم به سنتهايشان پشت ميكنيم تابو ها را ميشكنيم براي اينكه روي Bكاست زندگي بشنويم.

 و حالا بايد از مرگ پدران و مادران خودمان 50 برابر ديگر افراد دنيا رنج ببريم چون ما هميشه در جنگ بوده ايم!

از هم خاطرات خوب كمتري به ذهنمان ميرسد، لبخند كمتري، نوازش كمتري، شادي كمتري، بوسه كمتري ...

و تا دلمان بخواهد تصوير هاي بريده بريده بيشتري از اختلاف سليقه هايمان از جلوي چشممان ميگذرد.

ما محكوم به شكستن ها هستيم و مجبور به رنج كشيدنها!

از نسلي كه در آن بدنيا آمده ام بدم مي آيد،  از رنجي مضاعف؛ از بحثي تمام نشدني، از ارثي پر از حماقت و شيادي از دستان آزاد و مغزهاي زنداني و دلهاي مرده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 21:23  توسط  دست  | 

The Namesake

از 5شنبه ظهر اين رمان از جومپا لاهيري را شروع كرده ام و300 صفحه از آن را خوانده ام،براي خودم دو وعده آشپزي كرده ام ، كتاب و يك بطري آب كه مدام پر و خالي شده ، همراهم بوده است.

داستان هندي هايي است كه به آمريكا مهاجرت كرده اند و ذره اي از سنتهايشان و دلبستگي هايشان در هند كوتاه نيامده اند، فرزندان  آنها كه متولد  آمريكا يند شعري ديگر از زندگي سروده اند و تمام زيبائي اش همين جستجوي تفاوت هاست همين زمزمه هاي جورواجور!

در هند وقتي براي دخترها خواستگار مي آيد از آشپزي و بافتني بافتنشان تعريف ميشود و سپس خانواده داماد از دختر ميخواهند چند شعر از حفظ بخواند!!! از فكر اينكه دختر ها مجبور باشند مانند سر دي وي شعر بخوانند و برقصند خنده ام گرفت.

در طول خواندن بارها مليت خودمان را با بنگالي ها مقايسه كردم و فهميدم كه ما موجودات انعطاف پذيرتري هستيم اما آنها منطقي ترند!

نقطه اوج كتاب در اين 300 صفحه اي كه خواندم خانواده مكسي است!

پدر و مادري كه ميز شامي ميچينند با يك نوع غذا، شراب و شمع هاي روشن در دو طرف ميز.آنها بهنگام صرف غذا از نمايشنامه ها و كتابهايي كه خوانده اند و تئاتر هائي كه ديده اند و موزيك هايي كه شنيده اند ميگويند و پيشنهاد فيلمهاي خوبي را ميدهند كه ديده اند و گاهي بدون دغدغه ميخندند و در آخر مادر خانواده مهمانش را كه يك پسر بنگالي متولد آمريكاست  به نرمي ميبوسد و شب بخير ميگويد

 بي دليل براي هم گل ميخرند و هم را ميبوسند آنها پدر و مادري هستند كه   دو نفري  سفر ميروند و روي ميز يك يادداشت ميگذارند براي تنها فرزندشان مكسي كه     " ما رفتيم"

به يك كلبه داغون در كنار درياچه كه مرد آنجا بزرگ شده است سفر ميكنند، صبح زود از خواب برميخيزند و صبحانه اي ميخورند و به گردش ميروند، كوهنوردي ميكنند و ظهر زير آفتاب با لباس شنا دراز ميكشند و كتاب ميخوانند و چند بار در درياچه شنا ميكنند و چيزي ميخورند و براي كوچكترين بهانه اي حتي شده تولد مهمان غريبه بنگالي شان كه دوست پسر دخترشان مكسي است، دوستان و محلي ها را دور هم جمع ميكنند و  جشن ميگيرند و شراب ميخورند.

با خودم فكر ميكنم  زندگي مان بعد از عبور از دوران كودكي مانند لايي كشيدن در اتوبان شلوغي است.تو ميخواهي برسي و لذت ببري اما مدام بايد از دست اين و آن كه متمركز شده اند روي زندگي شخصي ات، تنهائي ات در بروي! و مدام به خودت بكن نكن هايي را گوشزد كني كه از تو انتظار ميرود رعايت كني!بدون اينكه در نظر گرفته شود كه آيا تو  با آنها موافقي يا نه؟!

آزادي در زندگي آن سگي كه در حومه هاي جنوبي و پرت شهر پرسه ميزند  و هر لحظه با سنگي از سوي عابرين تهديد ميشود معني بيشتري دارد، او نيمه ها ي شب آزادانه در ميان زباله ها ميچرخد.

125 صفحه از كتاب مانده و فردا از 8 صبح بايد كتابخانه باشم در جستجوي يك موضوع كه يك جا در ميان صدها جلد مقالات فارسي وجود دارد و من هنوز نديده ام ش و هنوز به دل من ننشسته ! شايد فردا پيداش بشه!

امشب آروم ميخوابم چون شناختي نسبي به يك نوع زندگي كه نميخواهم آنطور زندگي كنم پيدا كرده ام و نيز با تصويري مبهم از يك نوع زندگي كه ترجيح ميدهم  آنطور زندگي كنم آشنا شده ام. اينكه ميدونم چي بايد بشود و چي نبايد بشود آرامش بخش است.

 

پ.ن

ترجمه فارسي نام رمان ميشود  : همنام

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 تیر1389ساعت 23:40  توسط  دست  | 

من از شما ميترسم

چيزي كه من دوست دارم دربار ش بنويسم يكسري جزئيات دردسرسازه! جزئياتي كه تو زندگي همه هست ولي كسي دوست نداره ديگري آنها را روايت كند گرچه خواندن    اين روايات لذت بخش است ، آنچنان كه گاهي يواشكي  با خود زمزمه ميكنيم شايد نويسنده آشنايي دوري با ما داشته است و باز هم طوري كه كسي       نبينه ريز ريز ميخنديم! من از كلي گوئي بيزارم. ازاينكه با نگاهي از بالا به پائين بنويسم فراري ام. دوست          دارم نگاهم تو مردم بچرخه، زير دست و پاي فكرشون گير كنه و دغدغه هاشونو وارسي كنه!                       ولي ترس من از دو چيز است: اوليش نداشتن مهارت نوشتن و دوميش ترس من از شماست!

من از شما ميترسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 9:24  توسط  دست  | 

هرگز معشوقه مرد زن دار نشوي

وقتي مترجم درد ها را ميخواني با خودت بارها تكرار ميكني كه فلان كس كه گفت حتما مترجم دردها را بخوان چرا اين رو گفت؟ چرا فلان هنرپيشه كه تو اتفاقا به شعورش شك نداري مترجم دردها رو جزء ليست بهترين كتابهايي كه خوانده آورده؟ و يا چرا 6 سال پيش  دختري در اتوبوس روبروي بيمارستان شريعتي وقتي ديد چراغها را من خاموش ميكنم زويا پيرزاد دست توست گفت اينو خوندم شاهدخت سرزمين ابديت را هم بخوان مترجم دردها را هم بخوان و چند كتاب ديگر را هم گفت بخوان از آن دختر هايي بود كه با دوستانش كل كل كتابخواني داشت! و هر كتابي را كه گفت بخوان ارزش خواندن داشت.

و باز هم نميداني كه چرا داري مترجم دردها را ميخواني در حالي كه حالت را بد كرده است!

اما  شب وقتي چشمهايت را بستي و كمي در فكر فرو رفتي  ميفهمي چرا بايد مترجم دردها را ميخواندي

چون به اين نتيجه برسي كه هرگز معشوقه مرد زندار نشوي

و هرگز رسيدگي كردن به مشكلات زندگي ات را آنقدر به تاخير نياندازي كه از روي سرخوردگي و ناچاري در برابر نوازش هاي غريبه اي  بر گودي كمرت تسليم شوي و عمري با عذاب زندگي كني!

مترجم دردها يك درس است كه بايد بيآموزي وگرنه كلاهت پس معركه است

كي ميدونه چي پيش مياد؟!

پ.ن: شايد كمتر از 6 سال پيش، مهمه؟

مترجم دردها اينقدر ها هم دردناك نيست وقتي خواستي

قسمت "اين خانه متبرك " را بخواني حتما يك موقعي

بخوان كه بتواني با صداي بلند بخندي!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 22:25  توسط  دست  | 

اتوبوس

دو قسمت دارد

اولین قسمت:

قسمت گرگهای پشمالوی بوگندوی زشت گرسنه با آب دهان ریزان با دندانهای

تیز برق نشان


دومین قسمت:

قسمت بره های زیبای آراسته و خوشبو


فرقی نمیکند چوپان همراه  بره باشد یا نباشد

گرگ بی حیا چنگال میکشد بر روح تو

شرم بر شما باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 19:6  توسط  دست  | 

چه دسته گلهائي كه همدلي ميجويند و تنها گلدان نصيبشان ميشود
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 19:2  توسط  دست  | 

نسل من

بعد از مدتها نوشتن در وبلاگ نياز به يك آه بزرگ همراه با كش و قوسي عجيب دارد

من غرق كتابها و مقاله ها و دوره تحصيلي جديد بشدت عجيبم

و سرم

و سرم مانند ديگي مي ماند كه 100ساله در حال جوشيدنه

و بدبینیم

و بدبینیم از اين نرها به مراتب بيشتر شده

و ارزشم

و ارزشمند تر شده ام نزد حضور محترم خودم

و اعتقادم

و اعتقادم سبك بار تر، متفكرانه تر و آرامش بخش تر شده

من اين خداي تازه ام را دوست دارم

اين هواي تازه

اين سرود تازه

همه اين تازه ها رو

و جنسيتم را هر روز با هم بيشتر راه مي آئيم هر روز فكر بهتري براي جنسيتم به ذهن مي يارم

هر روز براي بهتر بودن خودم جنسيتم و نسلم ميكوشم

گفتم نسلم

اين دغدغه من اين واژه جديد مرا اسير خود كرده هر روز قدمهايم را براي نسلم با فكرتر و محكمتر بر ميدارم ديروز با خودم فكر كردم نسل من نيازي به مانكن ندارد آراستگي و زيبائي كافيست نسل من نياز به يك فكر خوب و عقل و تابو هاي شكسته دارد امروز كاري بايد كرد كه فرداها نسلمان قدمهاي بيشماري جلو باشد وقتي به نسلم فكر ميكنم ازدواجم ادامه تحصيلم فكر شكلم حرف زدنم رفتارم كتابي كه نخوندم شعري كه حفظ نكردم همه نكرده ها و همه كرده ها شكل خوبي ميگيرند و خون تازه در رگهام ميدود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 18:55  توسط  دست  | 

حساسیت های زنانه

در مقابل این کلمه درست مثل فضایی های مسافران رامبد جوانم!

اما وقتی میزارم به حساب حساسیت های زنانه حس بهتری بهم دست میده!

زن بودن از یادم رفته انگار!

پ.ن: از يك موضوعي رنجيده بودم يك آقايي به من گفت بزار به حساب حساسيت هاي زنانه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 14:50  توسط  دست  | 

تولد

 

آن زن آمد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 14:46  توسط  دست  | 

یک نفر مرد

 

محمد جعفر مصفا درگذشت

روحش شاد

به تاریخ ۱۹ بهمن یک هزارو سیصد و هشتادوهشت

اصلاح میگردد:

 

محمد جعفر مصفا از بین رفت

از بین رفت چون قلمش دیگر نمینویسد!

 

 

پ.ن: تكذيب ميكنم در نمايشگاه كتاب ديدمش گفت برادرش مرده !
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 17:44  توسط  دست  | 

لیلای مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست        بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود     فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب ازچه خوارم کرده ای                 بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن            من که مجنونمُ تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                    این توو لیلای توُ من نیستم

گفت ای دیوانهُ لیلایت منم                    در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی                     من کنارت بودم و نشناختی

محی الدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 17:40  توسط  دست  | 

هوای تازه ...عشق بی اندازه... خدای تازه ...

زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو

زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 17:44  توسط  دست  | 

بر میگردم

بزودی مینویسم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 16:51  توسط  دست  | 

ذهن سفید

کلی فکر توی ذهنم بود که بیام اینجا بنویسمش از سطح پائئین بودن پربیننده ترین سریال تلویزیونی تا کلی مسائل دیگه اما خوب درست الان که اینجام و چون برای قصد دیگه ئی اومدم نت و بدون برنامه ریزی قبلی به وبلاگم اومدم تقریبا میتونم بگم ذهنم الان پاک پاکه!هیچی ندارم که بگم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 13:0  توسط  دست  | 

اسکار و مامی رز

 

جدا شاهکار زدی! چطور تونستی؟

این بخشی از نامه پسر سرطانی به خداست.

نمایشنامه اسکار و بانوی گلی پوش(مامی رز) یکی از سه نمایشنامه ئی است که در کتاب گلهای معرفت توسط نشر چشمه منتشر شده.با خوندن این نمایشنامه هم خندیدم و هم گریستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 13:57  توسط  دست  |